X
تبلیغات
شهدا شمع محفل بشریتند

شهدا شمع محفل بشریتند

برای شادی روح امام و شهدا صلوات

جهش

شده گاهی از دست خودت به تنگ بیای؟

بدونی می خوای آدم شی و عاقل شی ولی نتونی!!!!!!

گفتم ماه رمضون می شه یه تکونی به خودم می دم و تمام گناهامو میریزم پایین

ولی تا الان که نشد..........

کاش خدا دست از قهر باهام برداره

می دونم که می دونه چقدر دوسش دارم چقد بهش احتیاج دارم.

پیش به سوی پرواز و جهشی بزرگ...

وقتی نیست..

پایپوش خود بودن و در بند خود بودن را وارهان........

خودت بال پرواز را به وجود آور

و ممنون از یکی از نظرات خصوصی که واقعا تکونم داد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:0  توسط  مشتاق شهادت  | 

میشه یا نمی شه؟

میگن مملکتی که صاحبش خودش نیست، هیچ وقت درست نمیشه!

امروز بحثی بود. سوال جالبی مطرح شد. بدون در نظر گرفتن ظهور و اصلاح جهان. به نظر شما این مملکت قابل اصلاح هست؟ یا نیست؟

جواب اون جلسه نچ بود!

میگن: المستغفر من الذنب کمن لا ذنب له!

چیه؟ چرا مثل خنگا نگاه می کنی؟! یعنی کسی که از گناه استغفار می کنه مثل کسیه که گناهی نداره. افتاد حالا؟

شنیدم حضرت امیرالمومنین (ع) برای استغفار کننده ۷ شرط سنگین قرار دادند که آسونش اینه:

«تصمیم قطعی برای ترک گناه تا پایان عمر»

در مورد خودم باید بگم که عمرا!!!! ما رو چی به این غلطا....!

اصلا شاعر میگه:

هفت شهر عشق را عطار گشت ... ما هنوز داریم آبگوشت می خوریم!

تو حرم امام رضا یه تغییر اساسی رخ داده

دقت کن خیلی دیگه کم شدن آدمایی که با امام دردو دل کنن و گریه کنن و با حال عجیبی بر گردن.یعنی چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:37  توسط  مشتاق شهادت  | 

شیخ رجبعلی خیاط

 عبد صالح خدا « رجبعلی نكوگويان » مشهور به « جناب شيخ » و « شيخ رجبعلی خياط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران ديده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » يك كارگر ساده بود. هنگامی كه رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنيا رفت و رجبعلی را كه از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.
    از دوران كودكی شيخ بيش از اين اطلاعاتی در دست نيست. اما او خود، از قول مادرش نقل می‌كند كه:
    « موقعی كه تو را در شكم داشتم شبی [ پدرت غذايی را به خانه آورد] خواستم بخورم ديدم كه تو به جنب و جوش آمدی و با پا به شكمم می‌كوبی، احساس كردم كه از اين غذا نبايد بخورم، دست نگه داشتم و از پدرت پرسيدم....؟ پدرت گفت حقيقت اين است كه اين ها را بدون اجازه [از مغازه ای كه كار می‌كنم] آورده‌ام! من هم از آن غذا مصرف نكردم. »
    
    اين حكايت نشان می‌دهد كه پدر شيخ ويژگی قابل ذكری نداشته است. از جناب شيخ نقل شده است كه:
    « احسان و اطعام يك ولی خدا توسط پدرش موجب آن گرديده كه خداوند متعال او را از صلب اين پدر خارج سازد. »
    شيخ پنج پسر و چهار دختر داشت، كه يكی از دخترانش در كودكی از دنيا رفت.
    
    خانه خشتی و ساده شيخ كه از پدرش به ارث برده بود در خيابان مولوی كوچه سياه‌ها (شهيد منتظری) قرارداشت. وی تا پايان عمر در همين خانه محقر زيست.
    نكته جالب اين است كه چندين سال بعد، جناب شيخ يكی از اتاقهای منزلش را به يك راننده تاكسی، به نام « مشهدی يدالله »، ماهيانه بيست تومان اجاره داد، تا اين كه همسر راننده وضع حمل كرد و دختری به دنيا آورد، كه مرحوم شيخ نامش را « معصومه » گذاشت. هنگامی كه در گوش نوزاد اذان و اقامه گفت، يك دو تومانی پر قنداقش گذاشت و فرمود:
    « آقا يدالله! حالا خرجت زياد شده از اين ماه به جای بيست تومان، هيجده تومان بدهید. »
    
    يكی از فرزندان شيخ می‌گويد: من وقتی وضع زندگيم بهتر شد به پدرم گفتم: آقا جان من « چهار تومان » دارم و اين خانه را كه خشتی است « شانزده تومان » می‌خرند، اجازه دهيد در« شهباز » خانه ای نو بخريم. شيخ فرمود:
    « هر وقت خواستی برو برای خودت بخر! برای من همين جا خوب است. »
    
    پس از ازدواج، دو اتاق طبقه بالای منزل را آماده كرديم و به پدرم گفتم: آقايان، افراد رده بالا به ديدن شما می‌آيند، ديدارهای خود را در اين اتاق‌ها قرار دهيد، فرمود:
    « نه! هر كه مرا می‌خواهد بيايد اين اتاق، روی خرده كهنه ها بنشيند، من احتياج ندارم. »
    اين اتاق، اتاق كوچكی بود كه فرش آن يك گليم ساده و در آن يك ميز كهنه خياطی قرار داشت.
    
    لباس جناب شيخ بسيار ساده و تميز بود، نوع لباسی كه او می‌پوشيد نيمه روحانی بود، چيزی شبيه لباده روحانيون بر تن می‌كرد و عرقچين بر سر می‌گذاشت و عبا بردوش می‌گرفت.
    نكته قابل توجه اين بود كه او حتی در لباس پوشيدن هم قصد قربت داشت، تنها يك بار كه برای خوشايند ديگران عبا بر دوش گرفت، در عالم معنا او را مورد عتاب قرار دادند. جناب شيخ خود اين داستان را چنين تعريف می‌كند:
    
    « نفس اعجوبه است، شبی ديدم حجاب ( منظور حجاب نفس و تاریکی باطنی است ) دارم و طبق معمول نمی‌توانم حضور پيدا كنم، ریشه یابی کردم با تقاضای عاجزانه متوجه شدم كه عصر روز گذشته كه يكی از اشراف تهران به ديدنم آمده بود، گفت: دوست دارم نماز مغرب و عشا را با شما به جماعت بخوانم، من برای خوشايند او هنگام نماز عبای خود را به دوش انداختم ...»!

    
    جناب شيخ دنبال غذاهای لذيذ نبود، بيشتر وقت ها از غذاهای ساده، مثل سيب زمينی و فرنی استفاده می‌كرد. سر سفره، رو به قبله و دو زانو می‌نشست و به طور خميده غذا میخورد، و گاهی هم بشقاب را به دست می‌گرفت هميشه غذا را با اشتهای كامل میخورد، و گاهی مقداری از غذای خود را در بشقاب يكی از دوستان كه دستش می‌رسيد میگذاشت. هنگام خوردن غذا حرف نمی‌زد و ديگران هم به احترام ايشان سكوت می‌كردند. اگر كسی او را به مهمانی دعوت می كرد با توجه، قبول يا رد می‌كرد، با اين حال بيشتر وقت ها دعوت دوستان را رد نمی‌كرد.
    از غذای بازار پرهيز نداشت، با اين حال از تأثير خوراك در روح انسان غافل نبود و برخی دگرگونی های روحی را ناشی از غذا می دانست. يك بار كه با قطار در راه مشهد می‌رفت، احساس كوری باطن كرد، متوسل شد، پس از مدتی به او فهماندند كه: اين تاريكی در نتيجه استفاده از چای قطار است.
    
    خياطی يكی از شغلهای پسنديده در اسلام است. لقمان حكيم اين شغل را برای خود انتخاب كرده بود.
    جناب شيخ برای اداره زندگی خود، اين شغل را انتخاب كرد و از اين رو به « شيخ رجبعلی خياط » معروف شد. جالب است بدانيم كه خانه ساده و محقر شيخ، با خصوصياتی كه پيشتر بيان شد، كارگاه خياطی او نيز بود.
    
    يكی از فرزندان شيخ در اين باره می‌گويد: ابتدا پدرم در يك كاروانسرا حجره‌ای داشت، و در آن خياطی می‌كرد. روزی مالك حجره آمد و گفت: راضی نيستم اينجا بمانی. پدرم بدون چون و چرا و بدون اين كه حقی از او طلب كند، فردای آن روز چرخ و ميز خياطی را به خانه آورد و حجره را تخليه كرد و تحويل داد، از آن پس در منزل، از اتاقی كه نزديك در خانه بود برای كارگاه خياطی استفاده می‌كرد.
    
    يكی از دوستان شيخ می‌گويد: فراموش نمی‌كنم كه روزی در ايام تابستان در بازار جناب شيخ را ديدم، در حالی كه از ضعف رنگش مايل به زردی بود. قدری وسايل و ابزار خياطی را خريداری و به سوی منزل می‌رفت، به او گفتم: آقا! قدری استراحت كنيد، حال شما خوب نيست. فرمود:
    
    «عيال و اولاد را چه كنم؟! »
    در حديث است كه رسول خدا (ص) فرمودند :
    « إن الله تعالي يحب أن يري عبده تعباً في طلب الحلال؛
    خداوند دوست دارد كه بنده خود را در راه به دست آوردن روزی حلال، خسته ببيند. »
    
    « ملعون ملعون من ضيع من يعول؛
    ملعون است، معلون است كسی كه هزينه خانوادة خود را تأمين نكند. »
    
    شيخ در عالم سياست نبود، اما با رژيم منفور پهلوی و سياستمداران حاكم آن به شدت مخالف بود. او نه تنها با شاه و دار و دسته‌اش مخالف بود، بلكه مصدق را هم قبول نداشت، ولی از آيت الله كاشانی تعريف میكرد و می‌فرمود:
    « باطن او به منزله سقاخانه است. »
    
    يكی از فرزندان شيخ می‌گويد: در 30 تير سال 1330 هجری شمسی وقتی شيخ وارد منزل شد، شروع كرد به گريه كردن و فرمود:
    « حضرت سيد الشهدا(ع) اين آتش را با عبايشان خاموش كردند و جلوی اين بلا را گرفتند، آن ها بنا داشتند در اين روز خيلی ها را بكشند؛ آيت الله كاشانی موفق نمی‌شود ولی سيدی هست كه می‌آيد و موفق می‌شود. »
    پس از چندی معلوم شد که مقصود از سید دوم، امام خمینی (ره) است.
    
    در رابطه با وضعيت ناصرالدين شاه قاجار در عالم برزخ، يكی از شاگردان شيخ از ايشان نقل كرد:
    « روح او را روز جمعه‌ای آزاد كرده بودند و شب شنبه او را با هل به جايگاه خود می‌بردند، او با گريه به مأموران التماس میكرد و میگفت: « نبريد ». هنگامی كه مرا ديد به من گفت: اگر می‌دانستم جايم اين جاست در دنيا خيال خوشی هم نمی‌كردم! »
    
    جناب شيخ، دوستان و شاگردان خود را از همكاری با دولت حاكم ( پهلوی) و به خصوص از تعريف و تمجيد آنان بر حذر میداشت. يكی از شاگردان شيخ از وی نقل كرده‌است كه فرمود:
    « روح يكی از مقدسين را در برزخ ديدم محاكمه مي‌كنند و همه كارهای ناشايسته سلطان جاير زمان او را در نامه عملش ثبت كرده و به او نسبت می‌دهند. شخص مذكور گفت: من اين همه جنايت نكرده‌ام.
    به او گفته شد: مگر در مقام تعريف از او نگفتی: عجب امنيتی به كشور داده‌است؟
    گفت: چرا!
    به او گفته شد: بنابر اين تو راضی به فعل او بودی، او برای حفظ سلطنت خود به اين جنايات دست زد. »
    
    در نهج‌البلاغه آمده است كه امام علی(ع) فرمود:
    « الراضي بفعل قوم كالداخل فيه معهم، و علي كل داخل في باطل اثمان: اثم العمل به، و اثم الرضا به؛
    هركه به كردار عده‌ای راضی باشد، مانند كسی است كه همراه آنان، آن كار را انجام داده باشد و هر كس به كردار باطلی دست زند او را دو گناه باشد؛ گناه انجام آن و گناه راضی بودن به آن. »
    
    سرانجام در روز بیست و دوم شهریور ماه سال 1340 هجری شمسی سیمرغ وجود پربرکت شیخ پس از عمری خودسازی و سازندگی از این جهان پر کشید.
    فرزند شيخ روز قبل از وفات او را چنين تعريف می ‌كند:
    روز قبل از وفات، پدرم سالم بود، مادرم در خانه نبود، تنها من در خانه بودم، عصر هنگام، پدرم آمد و وضو گرفت و مرا صدا كرد و گفت:
    « قدری كسل هستم، اگر آن بنده خدا آمد كه لباسش را ببرد، دم قيچی‌ها ( پارچه های زائدی که بعد از دوخت لباس باقی میماند ) در جيبش است و سی تومان بايد اجرت بدهد. »
    پدرم هرگز به من نگفته بود كه كسی اگر آمد، اجرت كار چقدر است، من جريان را نفهميدم.
    يكی از ارادتمندان جناب شيخ، كه شب قبل از وفات، از طريق رؤيای صادقه رحلت ملكوتی وی را پيش‌بينی كرده ‌بود، ماجرای وفات را چنين گزارش می‌كند:
    شبی كه فردای آن شيخ از دنيا رفت، در خواب ديدم كه دارند در مغازه‌های سمت غربی مسجد قزوين را می‌بندند، پرسيدم: چه خبره؟ گفتند آشيخ رجبعلی خياط از دنيا رفته. نگران از خواب بيدار شدم. ساعت سه نيمه شب بود. خواب خود را رؤيای صادقه يافتم. پس از اذان صبح، نماز خواندم و بیدرنگ به منزل آقای رادمنش رفتم، با شگفتی، از دليل اين حضور بی‌موقع سؤال كرد، جريان رؤيای خود را تعريف كردم.
    ساعت پنج صبح بود و هوا گرگ و ميش، به طرف منزل شيخ راه افتاديم. شيخ در را گشود، داخل شديم و نشستيم، شيخ هم نشست و فرمود:
    
    « كجا بوديد اين موقع صبح زود؟ »
    
    من خوابم را نگفتم، قدری صحبت كرديم، شيخ به پهلو خوابيد و دستش را زير سر گذاشت و فرمود:
    
     « چيزی بگوييد، شعری بخوانيد! »
    
    يكی خواند:
    خوش‌تر از ايام عشق ايام نيست
    صبح روز عاشقان را شام نيست
    اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
    باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
    
    هنوز يكساعت نگذشته بود كه حال شيخ را دگرگون يافتم، از او خواستم كه برايش دكتر بياورم. يقين داشتم كه امروز شيخ از دنيا می‌رود.
    شيخ فرمود:
    « مختاريد »
    
    دكتر... نسخه‌ نوشت، رفتم دارو را گرفتم هنگامی كه برگشتم ديدم شيخ را به اتاق ديگری برده‌اند، رو به قبله نشسته و شمد سفيدی روی پايش انداخته‌اند و با شست دست و انگشت سبابه شمد را لمس می‌كرد.
    من دقيق شده ‌بودم كه ببينم يك مرد خدا چگونه از دنيا می‌رود، يك مرتبه حالی به او دست داد، گويا كسی چيزی در گوش او می‌گويد، كه گفت:
    « إن شاء الله »
    
    سپس فرمود:
    « امروز چند شنبه است؟ دعای امروز را بياوريد. »
    
    من دعای آن روز را خواندم، فرمود:
    « بدهيد آقا سيداحمد هم بخواند. »
    
    او هم خواند، سپس فرمود:
    « دست‌هايتان را به سوی آسمان بلند كنيد و بگوييد: يا كريم العفو، يا عظيم العفو، العفو، خدا مرا ببخشايد. »
    
    من به دوستم نگاه كردم و گفتم: بروم آقای سهيلی را بياورم، چون مثل اين كه رؤيا صادقه است و دارد تمام می‌شود، و رفتم.
    
    آقا جان خوش آمدی!
    
    ادامه اين داستان را از زبان فرزند شيخ بشنويد: ... ديدم اتاق پدرم شلوغ است، گفتند: جناب شيخ حالش به هم خورده، بلافاصله وارد اتاق شدم، ديدم كه پدرم در حالی كه لحظاتی قبل وضو گرفته و وارد اتاق شده بود، رو به قبله نشسته، كه ناگاه بلند شد و نشست و خندان گفت:
    « آقاجان خوش آمديد »! ( مقصود از آقا جان امام زمان (ع) است. )
    
    دست داد، و دراز كشيد و تمام شد، در حالی كه آن خنده را بر لب داشت!
    
    
    شب اول قبر
    يكی ديگر از دوستان ايشان می‌گويد: در عالم رؤيا، شب اول قبر مرحوم شيخ خدمتش رسيدم، ديدم جايگاه عظيمی از طرف مولا امير المؤمنين (ع) به او عنايت شده، به جايگاه ايشان نزديك شدم تا مرا ديد، نگاهی بسيار ظريف و حساس به من كرد، مانند پدری كه به فرزندش تذكر می‌دهد و او توجه ندارد، از نگاه او به ياد آوردم كه هميشه می‌فرمود:
    « غير خدا را نخواهيد. »
    
    ولی ما باز هم گرفتار هوای نفسيم.
    به او نزديكتر شدم، دو جمله فرمود:
    
    جمله اول:
    « خط زندگی، انس با خدا و اوليای خداست. »
    
    جمله دوم:
    « آن كس زندگی كرد، كه عيالش پيراهنش را شب زفاف در راه خدا ايثار نمود.»
    
     منظورمولا امير المؤمنين (ع) بود که همسرشان حضرت صدیقه کبری فاطمه زهرا سلام الله علیها پيراهنشان را شب زفاف در راه خدا ايثار نمودند
    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 10:56  توسط  مشتاق شهادت  | 

سلام

بعد از مدت طولانی دوباره برگشتم.دلم خیلی گرفته بود از آدمای اطرافم و دلم باز دنبال اویی می گشت که همچون گذشته او را پناه باشد.

اینجا یه جورایی شد دفتر حاطرات من.خسته شدم بس که اینجا رو به عنوان یه جایی میدونستم که نباید همه چیزمو بنویسم.ولی الان یه تعلق خاطر می کنم به اینجایی که به نام شهدا مزین شده.

فطرتم دنبال خدا می گرده.چرا آدما اینجورین؟وقتی درگیر هزار تا کار باشی دیگه حتی نماز خوندنتم می شه رفع تکلیف.من واقعا از خودم دور شدم.چقدر ناراحت کننده ست که حتی روت نشه از خدا معذرت بخوای.................

انقدر غرق گناه بشی که حتی نفستم به زور بکشی.

خیلی حس بدیه

برام دعا کنید

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 20:12  توسط  مشتاق شهادت  | 

دلم تنگ است

للحق

وتو هر روز تنهاتر میشوی

تنها

تنها

تنها

                              قصه ی چاه

 می گن وقتی دلت گرفت . وقتی برای دل شکسته ت مرهمی پیدا نکردی، سرتو توچاه کن و داد بزن. حرفاتو به چاه بگو

می گن وقتی از این همه درد زمونه به ستوه اومدی وقتی کسی رو پیدا نکردی تحمل این دردو داشته باشه ، سرتو توچاه کن و داد بزن.

می گن وقتی دلت اونقدر غصه داشت که بترسی بذاره بره و فقط ازش یه خط یادگاری بمونه ، سرتو توچاه کن و داد بزن ،حرفاتو به چاه بگو

حرفاتو به چاه بگو ...

گفتن و گفتن ..

دلم گرفت . برای دل شکسته مرهمی پیدا نشد. از درد زمونه به ستوه اومدم می ترسم دلم بذاره بره.....

اما

چاهی کجاست؟

توی این دوره و زمونه می شه چاه پیدا کرد به نظرتون؟

.

.

.

 

دردي اگر داري و همدردي نداري

با چاه آن را در ميان بگذار!

با چاه!

غم روي غم اندوختن دردي ست جانکاه!

گفتند اين را پيش از اين، اما نگفتند ،

گر همرهان در چاهت افکندند ورفتند

آنگاه دردت را کجا فرياد کن، آه

 

پ.ن : گشتم نبود ،نگرد نیست.

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 20:16  توسط  مشتاق شهادت  | 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

السلام علیک ایها الامام الرئوف

وجودم از خلاء پر شده است.در مقابل این امام چه می توان گفت؟اشک امانم را بریده است.

آهسته قدم بر می دارم.اینجا عرش خداست .می ترسم خدشه ای به بال ملائک ایجاد شود.زیر لب زمزمه می کنم.اادخل یا الله؟اادخل یا رسول الله؟اادخل یا علی؟اادخل یا فاطمه الزهرا؟اادخل یا علی بن موسی الرضا؟طاقتم تمام شد امام معصوم کجا و من کجا؟رقت قلب یافتم.آرام وارد می شوم چون امامم اجازه ی ورود دادند.

من خود به چشم خویش امامم را دیدم .نه با چشم پاک انسانی نه.با همین چشم های آلوده ی دنیایی.در حالی که امام بی قرار بود و نگران بود.آن هنگام دیدمش که پشت پنجره ی فولاد همراه با نیازمندان و ملتمسینش برایشان دعا می کرد و اشک می ریخت.دیدمش آن هنگام که نماز می گذارد.دیدمش آن هنگام که لب حوض با کودکان بازی می کرد.باورم نمی شد وقتی دیدم کودکی آمد و امام پرسید امام زمان کی ظهور می کنه؟صورت مبارکش را بر گرداند و با نگرانی به نقطه ای خیره شد آنگاه فرمود خیلی زود .خیلی خیلی زود.امام را دیدم وقتی برای تمام بیماران از خدا شفا می خواست.

روی فرشی تنها نشته ام.صدای تسبیح موجودات عالم را می شنوم.صدای العفو در وجودم فریاد می زند.صدایم در درونم خفه شده است.من هستم خدا هست علی بن موسی الرضا هم حضور دارندو مواخذه شروع می شود.گریه می کنم .العفو می گویم.می دانم بخشیده اند.

یه چیز بهتون بگم.این امام خیلی رئوفه کافیه دلت بشکنه و احساس کنی می خوای اونجا باشی.خودش دیدار رو فراهم می کنه.امتحان کنید. اسبابش فراهم میشه.مثل حج.

آن هنگام که از امامم خواستم نصیحتم کند برای زندگی فرمود :اطاعت مادر و پدر و نماز اول وقت.

فرمود تا بهشت دو گام بیشتر فاصله نداری یکی را بر نفست گذار و دیگری را داخل بهشت.

 فرمود:زندگی را از دید بالا بنگر دیگر ناراحتی های دنیایی عذابت نمی دهد.دروغ و تهمت دیگران برایت زجر آور نیست .همه را ببخش تا خدا تو را ببخشد.

فکرشو بکنید امام یه گوشه ی چشم نگاهتون کنه یا نه یه دعای کوچک.زندگی صعود می کنه تا بی نهایت کمال انسانی.به خداوند قسم این امام لطف خدا به انسانیت است.به خدا قسم خدا با امامش رحمت را تمام کرد

یه جمله بگم در مورد این که پرسیدید چرا نماز؟برایت می گویم که ما بنده ایم و او مولا لازمه ی بندگی اجرای فرامین مولاست دیگر دلیل نمی آوریم برای خدا که همه کار می کنیم جز نماز.بهشت را به بها دهند نه به بهانه.

دعا کنید نه دعای دنیایی چون وقتی بهش رسیدید براتون بی خود می شه.در اول دعاهاتون ظهور مولامون و بعددعا کنید آدم بشید ودر جهت شناختش قدم بردارید.ازش بخواید گناهاتون رو ببخشه.ازش بخواید که قدر خودتون رو  خودتون بدونید.و دعاهایی که هیچگاه اتمام نمی پذیرد.

التماس دعا

یا فاطمه الزهرا(س)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:6  توسط  مشتاق شهادت  | 

اقرار

وای دلم شدید گرفته دیگه می خوام نا پرهیزی کنم.داشتم به این فکر می کردم که اگه شریانهای قلب و دلم با هم یکی بود حتما مرده بودم.فقط کافیه یه لحظه فکرش رو بکنی.

زیارت عاشورا رو که خوندم رسیدم به این قسمت(اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد و آخر تابع له علی ذلک)صلوات یادتون نره.یه سوال رو همیشه از خودتون بپرسید چند بار در حق اهل بیت ظلم کردید.(هر کی با توجه به وسعش برای خودش بشمره!!!!!من که می ترسم)یا خدااااااااااااااا پس خودمو همش لعن می کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دارم می سوزم از کارهایی که کردم  از معصیت هایی که خواسته و ناخواسته انجام دادم خودمم مقصرم.چند شب پیش رفتم کنار پنجره یه لحظه احساس کردم روز قیامت شده نمی دونید چقدر خجل بودم بغضم ترکید تا صبح.حتی الان هم دستم روی کیبورد می لرزه .ابر ها توی آسمون حرکت می کردن و سیاهی شب چقدر وحشتناک بود .ولی خوبه گاهی اوقات این وحشت کردناو این که خودت بتونی معصیت هاتو بشمری.حقمه هر چی بکشم.........خدا خودت همه چیزو می دونی ........ممنون که می پوشونیشون.......

نشسته بودم یه گوشه داشتم سعی می کردم به خدا بگم دوست دارم...اصلا نمی تونستم.می ترسیدم.......از بعد از این که این بار رو قبول کنم چون خدا گفته اگه بگی دوسم داری رهات نمی کنم امتحانت می کنم ببینم دروغ می گی یا نه.....(هر چی می تونه باشه فکرشو بکن:مرگ عزیزات /فقر حتی خوشی و رحمت زیاد.بعد گفتم نکنه نتونم نکنه اونوقت کفر بگم.نکنه نکنه نکنه وای باز امتداد نقطه ها.....ولی با ترس گفتم تا تونستم از ته دلم دوست دارم دوست دارم دوست دارم....................گفتم خودت کمکم کن کم نیارم.ای خدا کاش می گفتی چه حکمتیه پشت این تقدیری که برام رقم زدی..دلم به چی خوشه؟به نماز و روزه ای که بابت رفع تکلیف شاید خونده بشه یا دو تا پولی که ته مونده ی جیبم بود و هیچ فرقی نمی کرد بدم به یه فقیر بیچاره...به چی تو بگی به این که حسرت بخورم چرا اینو دارم و چرا ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟یا ادای آدمایی رو در آوردم که از تقوا سرشون بالا نمیاد..دیگه چی بگم اینم همون رفیقی که فکر می کنید گناه نمی کنه همونی که قبول دارید.اشکالتون این بود که ظاهرمو دیدید.ته دلمو خودم می بینمو خدا......اینجاست که خداچه تمجید هایی ازم کردولیاقت نداشتم.

این چند روز هوا خیلی خوب بود قبلشم که رحمتش سرازیر بود.همه می گن بارون مال عاشقاست چه صفایی می ده دو نفری با هم زیر بارون و.............ولی منم بارونو دو نفره می دونم ولی نه دو تا زمینی یه زمینی یه اسمونی و زمینی.خودتی و خدات و کارات .بعدشم دعا استغفار گریه زار بزنی تا تخلیه بشی وای چه لذتی داره وقتی مطمئن بشی دوستت داره و بخشیدتت.دعا می گیره حتما می گیره. نظرات رو خوندم آره من گفتم ضمانت کرده اجابت کنه فقط خیر بخوایم هر دعایی می کنیم بگیم خیر باشه ان شالله تعالی. وای کاش می شد ناله کنی گریه کنی  بخوای ازش شناختشو معرفتشو آی آی آی دلم هوای اونجا رو کرد دیگه نمی گم.راست می گید دیوونه ام.خدایی عالمی داره که نگو.باید بخوای دیوونه باشی اونوقته که کارایی که می کنی به نظرشون مسخره نمیاد.دعا می کنم ببخشی منو چون از نهایت کار هام می ترسم از این که ادعای مفت کنم که دوست دارم.می گن خدا رو به عصمت خانوم فاطمه ی زهرا قسم بدی دعات رد خور نداره.همیشه به بچه سیدا حسادت کردم خانم فاطمه ی زهرا مادرشونه.شاید راحت تر ببخشدشون خوشا به سعادتت سیدی که حق فرزندی رو کامل ادا کنه.

یا زهرا (س)

حلال کنید

دعام کنید آدم شم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 18:28  توسط  مشتاق شهادت  | 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

آخرین جمعه ی سال هم گذشت و نیامدی هر هفته به امید هفته های بعدی ندبه خواندم شاید بیایی ولی این جمعه را به کدامین جمعه ی دیگر دل ببندم...........نمی دونم شده احساس کنید که انقدر گناهکارید که روتون نمی شه از خدا بخواید که ببخشدتون؟هر روز که بلند می شم به خودم  قول میدم دیگه گناه ممنوع ولی وای بر شب و زمان جمع و جور کردن حساب روزانه.......

پیامبر فرمودند که کوچکی گناهاتون فکر نکنید به عظمت کسی که در محضرش گستاخی می کنید بیاندیشید.ولی کیه که گوش بده.امام جعفر صادق ع می فرمایند اگر کسی توبه کند و دوباره آن گناه را انجام دهد مثل این است که خداوند متعال را به سخره گرفته است پس وای بر من

بار خدایا مرا ازخود ترسان کن چنانچه گویا تو را به چشم ببینم و با تقوای نسبت به خودت مرا سعادتمند گردان.با خودم تکرار می کنم فضل و بخشش خدا که از گناهای من بیشتره ولی عجب صبری خدا دارد.حیا هم خوب چیزیه.......

بعضی گناهها هست که روزانه شده برامون توجه کنیم می بینیم تو اکثر کارامون نیتامون برای خدا نیست.امام صادق (ع)در گفتار خدای عزوجل می فرمایند :وایمان نیاورند بیشتر آنان به خدا جز اینکه ایشانند مشرکان(سوره یوسف آیه ی ۱۰۶)فرمود:شیطان را نادانسته پیروی کند پس مشرک گردد.امام صادق فرمودند:همانا بنده بامداد کند در حالی که مومن است و شام کنددر حالی کافر است از عذاب مشرکان و کافران هم دیگه چی گفته نشده....

اصلا قصد ندارم کسی رو بترسونم ولی یه سری مسائل هست که بهش توجه نمی کنیم.اگر هم این ها رو نوشتم خودم مد نظر بودم نه دوستان

یکی از دوستان میل زده بودند و گفته بودند دلم خیلی می گیره از این دنیاو گاهی اوقات دلم می خواد دیگه نباشم.ما هم اینجور می شیم.امکان نداره کسی گرفتار این اندوه نشه.ولی قرآن بزرگترین مرحم دردهاست.اینو به عنوان یه کوچکتر قبول کنیداز من خودتونو ملزم کنید روزی یک صفحه از قرآن رو بخونید به خدا قسم قرآن شفاست هر چه بیشتر به آیاتش زل بزنید دلتون آرومتر می شه.وقتی هم که دارید تلاوت می کنید به این نگاه نکنید که کی تموم می شه به این نگاه کنید که چقدر از حرفهاش رو گوش می دید.امروز هم روزیه که دل آدم شدیدا میگیره هر کس به میزان گناهاش همون موقع برید سراغ داروی شفابخش ببینید چقدر اثر می کنه سعی کنید قطره قطره با خوندنش اشک بریزید تا رقت قلب حاصل بشه.من به این اعتقاد دارم اگر با اعتقاد کامل سراغ یک چیز برید حتی جادو حتما جواب می گیرید.

تو رو خدا مارو از دعا هاتون فراموش نکنید اگه خدا بخواد شهدا باز هم طلبیدند.حلال کنید.

یکی از دوستان هم در مورد فرهنگ مهدویت خواسته بودند که ان شالله مطلب بعدی به همین بحث اختصاص داره.

یا مهدی

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 14:35  توسط  مشتاق شهادت  | 

اعوذ بالله من شر الشیطان العین الرجیم

بسم الله الرحمن الرحیم

تشکر از همه ی دوستان که در طول ساخت این وبلاگ با نظرات سازندشون دلگرمی بودند

باز هم پرسش  و پاسخ  ناقص این بنده که در باب ایمان شده بود و این که در برابر افراد جامعه که از لحاظ ایمانی سطح پایینی دارند چه برخوردی را انجام دهیم.آیا پذیرا باشم یا طرد کنیم؟

این بحث بر می گرده به مسئله ی ایمان اشخاص که لازم می دونم اول مقداری راجع به ایمان توضیح بدم و بعد جواب سوالتون رو.خدای عزوجل ایمان را به هفت سهم تقسیم کرده اند:

1.نیکوکاری 2.راستگویی 3.یقین 4.رضاء 5. وفاء 6.علم 7. بردباری

خداوند متعال بندگانش را با توجه به قابلیت پذیرش و استعدادشان بازخواست می نماید و این استعداد در زمینه ی ایمان در اشخاص مختلف متفاوت است شما هم در زمینه ی علو م و اعمال و اخلاق دینی از هر کس به قدر وسعش متوقع باشید که تحمیل بیش از استعداد و طاقت او را وامانده از ایما ن می کند.لذا پاسخ شما که فرموده بودید چه کارکنیم این است که نباید از آنها بیزاری جست.در حدیثی از امام صادق (ع)خواندم که شخصی نزد امام آمد وازافرادی که عقاید او را قبول نداشتند دوری می کرد امام فرمودند:ما هم عقایدی داریم که شما نداریدو فرمودند آنها را دوست بدارید و از آنها بیزاری مجویید.

در باب اسلام هم امیر مومنان می فرمایند همانا اسلام همان تسلیم است و تسلیم همان یقین و یقین همان تصدیق و تصدیق همان اقرار و اقرار همان عمل است همانا مومن یقینش در عملش دیده می شود و کافر هم انکارش در عملش.یقین تسلیم است و تسلیم یعنی گردن نهادن و مطیع بودن در برابر اوامر و نواهی الهی و چون و چرا نکردن است و این است حقیقت اسلام ناب.

یا الله وقتی در این باب ها مطلب می نویسم طاقتم  تموم می شه .بیاید دعا کنیم ایمانمون روز به روز قوی تر بشه در حقیقت صبرمون همانا صبر یعنی بردباری خویشتن داری استیلا و تسلط کامل بر نفس.و حیف و هزاران حیف که حرف زدن در این مسائل راحته ولی کیه که عمل کنه.

ببخشید از این که قصور کردم.

یازهرا

التماس دعا

(اصول کافی جلد سوم (باب ایمان))
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 21:28  توسط  مشتاق شهادت  | 

نهايت عشق

دائما با خودم تکرار می کنم شلمچه شلمچه شلمچه
شلمچه، چه نام مقدسي! اگر از من بپرسند شلمچه يعني چه، مي گويم شلمچه يعني مكان پرپر شدن گلهاي خوش بو، يعني كربلاي ايران …
آري شلمچه يعني كربلاي ايران، و فقط يك اعجاز كربلائي مي تواند درك مريد از مراد را بدين منزلت رساند.

خاك جبهه همان قداستي را دارد كه كربلا دارد. و بچه ها در آنجا نماز خواندند و مقداري از خاك پاكش را بعنوان تبرك برداشتند
از درك اثري كه اين خاك دارد، افكار درهم مي پيچد و عقل مبهوت مي شود. آخر مگر چه سرِّي در دل اين خاك نهفته است؟ چه كساني در جان اين خاك آرميده اند؟ چه رازي در اين عالم معنا هست؟ چه سروشي به گوش جانها وچه بويي به مشام دلها مي رسد؟ چه تصويري در بصيرتها نقش مي بندد كه هر هوشي را مدهوش و هر بيننده اي را بينا مي كند ؟!

اين حال غريب از زبان دختري مسيحي شنيدني است:

من دانشجوي تبريز هستم . مسيحي هستم . يعني بودم ! اما با ديدن اين همه مصلوب، اين همه مسيح، اين همه شهادت خونين، اسلام آوردم و من هميشه مسلمان خواهم ماند ….

خواهرم، چگونه نگريستي كه اين چنين دريافتي؟

آنجا جايي است كه چشمهاي خشك نمي توانند ديد، چشمها بايد خيس باشد. بايد از اشك موج بردارد تا بتوان به آنجا نگاه كرد
به سر گودال قتلگاه كه رسيديم، پاهايمان ياراي ايستادن نداشت، در مقابل عظمت شهيدان بي اختيار به زانو درآمديم و خاك آنجا را بوئيديم و بوسيديم ….

سر بر خاك، اشك و آه و آرزو و حسرت در همه مي آميزد. چقدر زيبا اين بچه ها شهيد شدند، و چه فرصت طلائي و آني و زود گذري بود كه نصيب اين عزيزان شد …

زيارت با سوز و گداز ادامه دارد . همه انگارتمام گمشده هاي خود را يافتــــــه اند. روحها سبك مي شوند بال درمي آورند و پرواز مي كنند و دردها التيام مي يابند. و چه زيبا گفت امام عزيز:


همين تربت پاك شهيدان است كه تا قيامت مزار عاشقان و دل سوخته گان و دارالشفاي آزادگان خواهد بود

براي چشمان بينا، ديداراز سرزمين نور چه زيباست و براي جانهاي آگاه چه با معني. هر كجا كه پا مي گذاري، جبهه به گونه اي با تو سخن مي گويد: سنگرها، خاكريزها سيم هاي خار دار و … تابلوي هويزه هم يكي از اينهاست كه دلدادگان را به قتلگاه شهداي هويزه رهنمون مي شود و از آنجا به خدا. آري، براي آدم به زمين هبوط كرده هر گوشه از مشهد اين اولياي الهي به يقين پنجره اي رو به آسمان است . در اين مشهد مقدس، بي هيچ رنگ و ريايي، هر كس در عالمي كه فقط خودش هست و خدا، آرام اشك مي ريزد و آهسته نجوا مي كند و تبرك برمي دارد:

… چقدر گريه مزه مي داد، چه عرفاني, ميان بچه ها بود. بعضي عاشقانه چفـــيه هايشان را به خاك شهدا تبرك مي كردند.
***

خاك وفادار طلائيه، خاك دامن گير طلائيه، خاك خون رنگ طلائيه هم به گرمي زائران سرزمين نور را به آغوش مي كشد .

… به طلائيه وارد شديم جايي كه هنوز تعدادي از پيكرهاي پاك شهيدان را در سينه خود به امانت داشت…
عده اي كه سابقه حضور در جبهة جنگ را دارند، وقتي كه به اينجا مي آيند و ياد هجرت دوستانشان مي افتند، غم بر آنها مستولي مي شود و از ماندن خود شرمسارانه نالة فراق سر مي دهند. خاطره هاي معنوي خود را در آن سالهاي شور و عشق به ياد مي آورند و منقلب مي شوند، اما…اما نوجوانان و جواناني كه سابقة جبهه ندارند چه مي بينند و چه حس مي كنند كه آنچنان متحول مي شوند؟!

خدایا دلهایمان را کربلایی کن و آرامش ببخش

یا الله

التماس دعا



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 14:19  توسط  مشتاق شهادت  |